السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
71
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
نظر مىآوريم وجود و عدم ، هيچ كدام برايش ضرورت نداشته باشد ، اين معنا را امكان خاص و خاصى مىگويند . گاهى هم امكان به معناى لا ضرورت طرف مقابل يك قضيه مىآيد كه اگر در قضيه موجبه باشد معناى عدم محاليت و عدم امتناع وجود را افاده مىكند . فلان چيز ممكن است ، يعنى ممتنع نيست ، بگوييد : عدم وجود برايش ضرورت ندارد ، عدم وجود ، طرف مقابل قضيه است . و اگر در قضيه سالبه باشد معنايش لا ضرورت وجود است ، وجود ضرورت ندارد ، عدم وجود محال نيست . به هر حال اين معنا را امكان عام و عامى مىگويند . در زبان مردم ، بيشتر اين معنا منظور است . فلان چيز ممكن است ، يعنى محال نيست و ممكن است ضرورى باشد . گاهى امكان به معنايى اخص از آنچه گذشت مىآيد : لا ضرورت محمول براى موضوع ذاتاً و « وصفاً » و « وقتاً » يعنى نه تنها محمول براى موضوع محال نيست ( كه در امكان عام بود ) : و نه تنها محمول و عدمش هيچ كدام براى موضوع ضرورت ندارند و محال هم نيستند ( كه در امكان خاص بود ) ، بلكه مىخواهيم بگوييم : اين عدم ضرورت محمول براى موضوع فقط از نظر ذات موضوع نيست ( كه در هر دو معناى گذشه بود ) ، بلكه با هر گونه وصف و در هر وقتى هم حساب كنيم ، با دخالت آنها نيز ضرورتى پيش نمىآيد . اين معنا را امكان اخص مىگويند . گاهى هم امكان به معناى لا ضرورت همهء جهات سه گانه مزبور ( ذاتى و وصفى و وقتى ) به اضافهء لا ضرورت محمولى به كار مىرود و اين معنا را امكان استقبالى مىگويند . توضيح اينكه همهء چيزهاى گذشته و حال ، از حالت تساوى وجود و عدمى خارج شده وضعشان معلوم شده است يا موجودند يا معدوم ، و ديگر از نظر واقعيت وجودى حالت تساوى ندارند گرچه از نظر ذات ماهوى در هر حال حالت تساوى خود را حفظ كردهاند ، ولى چيزهايى كه ظرف وجوديشان زمان آينده است ( نظر به زمان حكم در قضيه ) هنوز حالت تساوى خود را از نظر واقعيت هم حفظ